لپ کلام
بارش برف چشمانش را می سوزاند ،پلکهایش را بر هم فشرد و آهسته به جلو رفت .سردی انگشتهایش مانع از حس گرم جورابهایی بود که مادربزگ برایش بافته بود..نفس خود را جمع کرد و چشمانش را نیمه باز ،دستش را از کاپشن خود در آورد انگشتان نیمه گرمش جمع شد،دستانش را به سمت دهانش برد ،لحظه ای مکث کرد ،دوباره دستش را به سمت جیبش برد و لبخند زد.
صدای وزش باد در گوشش آن شب را تداعی کرد،کمی خود را در کاپشن فرو برد و بی توجه به گلهایی که به لباسش می پاشید بر سرعت قدمهایش افزود.نگاهی به اطراف انداخت ،سرعتش را بیشتر کرد و اینبار شروع به دویدن .دیگر صدا برایش مهم نبود ،سرمای انگشتانش را حس نمیکرد ،فقط میخواست تنها نباشد.دویدن برایش سخت شده بود و سرمای بدنش بیشتر،دستانش را بیرون آورد و در جلوی دهان آهی کشید" :- اه ،لعنت به این شانس ،دهنم هم خشکش زده "صدای زوزه ای که با باد و خرپ خرپ برفها آمیخته شده بود حواسش را پرت کرد.نورهایی که به نظرش رسید ،لبخند را روی لبانش نشاند."خدا رو شکر ؛فکرکنم رسیدم ؛خدا کنه باشه ؛ای خدا ..."سرمای پاهایش را فراموش کرد و خیره به روبرو دوید ....
-وقتی نیست چکار کنم ؟
-خانم تو رو خدا ،میدونید از کجا میام ؟بابام نبود و من با اینهمه برف پدرم دراومد تا رسیدم .
-عجب بدبختیه !نیست .حالیته ؟ بخدا نیست به پیغمبر نیست.
- باشه قبول .کی میاد ؟بالاخره که میاد..
- نه بچه جان نمیاد.رفته ده بالایی ..شاید تا صبح هم کارش طول بکشه ..
- بخدا ننه م داره عذاب میکشه ..اگه اومد بگید بره خونه مش سلیمون پایین دستی خب ؟ اصلا بگید کجاس من خودم میرم دنبالش...
- ای وای ..خیلی خب صبر کن برم کاغذ بیارم برات بنویسم.سواد که داری ؟
- آره آره منتظر میشم .
سوسوی نورها دور و دورتر میشد .دستانش را در جیبش فشار داد و با لمس کاغذ لبخند زد .نگاهی به اطراف انداخت ،یادش نمی امد قبلا اینجا آمده باشد .درختان لخت تنک و پوشیده از برف ،نه فاینجا تا بحال نبوده.چوبی که روی برفها بود نظرش را جلب کرد .به سمتش رفت و برداشت .تمام تنش یخ کرد .دستش را به جیب برد و با یک دست چوب را گرفت و به راه ادامه داد.چشمانش تاب اینهمه سرما را نداشت .بدنش اصلا سرمایی حس نمیکرد.به ردپاهایش که مانند چاله هایی کوچک بود نگاه کرد و به سمت کوه پیش رفت .هنوز به نیمه ی راه نرسیده بود که وزش باد شدید شد و برف با شدت به صورتش میخورد.:اه لعنت به این شانس ؛الان چه وقته کولاکه؟باید جایی برای موندن پیدا کنم ،خدا کنه فقط زود تموم بشه تا بتونم برم و ببرمش ده ."شدت باد او را تکان میداد و راه رفتن را مشکل میکرد،نگاهی به اطراف انداخت ؛جایی برای ماندن نبود ؛با تکیه بر چوبدستی به راه افتاد ؛قدمهایش هر لحظه کند و کندتر میشد.باد زوزه میکشید و برف مانند سوزن بر صورتش میخورد.شالش را به دور صورتش پیچید و چوبدستی را محکمتر گرفت و به روبرو خیره شد .هیچ چیز جز برف نبود .بعد از چند لحظه بین چند تخته سنگ جای گرفت و نشست .:وای چه کولاکی ؟شانس منه ،عصری که خبری از برف نبود ،الانم شده کولاک ،بعدش چی بشه خدا عالمه ،مهم نیست ننه الان چشم به راهه ،خدا کنه فقط یه آبجی باشه که بهم بگه داداش عزت "شادی تمام وجودش را گرفت .به تخته سنگ تکیه داد و کاغذ را در جیبش فشرد .شدت باد مانع از رفتنش بود مجبور شد کنار همان تخته سنگ بماند و صبرکند.دلش بی تاب بود و با چشم به روبرویی که جز برف نبود ،دوخت .
- وای مشدی خیلی دیر کرده دلم براش شور میزنه .
- زن آخه بگم خدا چکارت کنه ؟چرا فرستادیش ؟؟
- میخواستی چکار کنم ؟کسی نبود خب ،بی بی هم داشت درد می کشید .
- تو این ده کسی نبود باهاش راهی کنی ؟اگه گم بشه چی ؟
- چی بگم ..عصری آخه هوا خوب بود .نمیدونم چی شد هوا هم خراب شد.
- خدا به دادمون برسه .الانم نمیشه برم بیرون .خدا مرگ بده منو که پامو از خونه بیرون گذاشتم .
- کفر نگو مشدی .خدا روشکر که حال بی بی و بچه خوبه .
- راستی گفتی بی بی ..بچه که خوبه ؟
- آره شکر خدا .باید یه اسم خوب برای دخترت انتخاب کنیا
- نه میزارم عزت بیاد اون انتخاب کنه .
- امید خدا ..حالا بیایید داخل بیرون خیلی سرده .مریض میشیدا خدا نکرده ..
صبح روز بعد؛ توی ده همه به خانه ی مشهدی سلیمان آمده بودند،نمی دانستند که تبریک قدم نورسیده بگویند یا تسلیت داغ جوان ازدست رفته .
[ داستان ]
+ نوشته شده در ساعت 16:44 توسط میخک
میگویند آدم برفی قلبش یخی است... پس چرا برای در
آغوش کشیدن خورشید گریه میکند؟؟؟؟!!!!
نمی دانم گناه از من است یا آفتاب ...دیدن من سخت است
یاخورشید .....عینکت خیلی سیاهه !!!!!
صدایی می آید... شکستن بود یا قفل شدن ؟ چه فرقی
میکند ؟ دلت با دلم همراه نباشد. قفل و سنگ
معناندارد!!
به سراغ من اگر می آیید نرم وآهسته بیایید، من نگفتم
مگر آن رنگین چشم را به مزارم ،به کنار تن صد چاک من
از زخم و زبانِ دل او ،به دو صد دوز و کلک دور کنید؟؟؟
چه عجیب انسانیم به دوصد ناز ،یکی دل ندهیم به یک
دل که رود زیر هزاران خاک دل و دیده و عقل زکف
بدهیم!!!! (البته قصد جسارت به جناب مستطاب
سکوتهایم را جمع میکنم ،زمانی نیاز به یک فریاد بلند
خواهم داشت...
زندگی را باید نوشت با دل ؛زندگی را باید بویید با مهر ؛
زندگی راباید خواند با لبان عاشق ؛اما یادمان رفت زندگی
را باید چگونه زندگی کرد...
میدانم که ندانستم در پس نگاهت چیزی که موج
میزد عشق است یا دوست داشتن .... میدانم که
در پس سکوتت سایه ای حکمفرما است ؛ سایه ای
از ماندن ، بودن ، گذشتن ...... پس بیا و پنجره ی دلت
را باز کن ، شاید مسافر دلخسته ی عاشقی ،
درخت تنهایی تو را برای سایه بانی انتخاب کند .....
قلب را جایگاهی است به دور از الفاظ ؛زمانی که
چشمانمان خودرا محرم دانستند و لب را جایگاه
اسرار، دل خود را بیگانه خواند
[ متن و نکته ]
+ نوشته شده در ساعت 10:37 توسط میخک











