از پله ها که پایین آمد نگاهش را به سرتاسر حیاط مدرسه انداخت . روی یکی از پله ها نشست و همانطور که پفکها را دانه دانه بر می داشت و می گذاشت دهانش ، چشمانش را نیز می بست تا صدای « خِرِپ » آن را بهتر بشنود . هنوز چند دانه پفک را در دهان نگذاشته بود که سنگینی دستی را بر روی شانه اش احساس کرد ، چشمانش را که باز کرد دندانهای سیم کشی «سعید »را دید که به او می خندد . دانه ی پفک را به پاکت برگرداند و سریع آن را پشتش پنهان کرد. چشمان سعید که دست او را دنبال می کرد از حرکت ایستاد و نگاهی به صورتش انداخت و گفت :« اِ ، پس چرا نخوردی ؟ نمی خواد الکی دلت به حال من بسوزه ! من تازه آبمیوه ام رو خوردم . تازه فقط دو هفته دیگه مونده تا از این سیما راحت بشم . راستی امروز پیش آقا نادر نرفتی ؟ ». در حالیکه دهانش را پاک می کرد نگاهی به حیاط انداخت و گفت :«نه ، ندیدمش . راستی شنیدی امسالم برای سومیها مسابقه گذاشتن جایزه ش هم مشهد همراه با پدر و مادرِ.»
- آره . خیلی دلم می خواد بدونم مسابقه ش چی هست .
- مگه ندیدی اطلاعیه اش رو زدن تو قسمت اعلانات . هم ورزشیه ، هم درسی و ادبی
- اما ...
هنوز صحبتش تمام نشده بود که صدای زنگ و هیاهوی بچه ها هر دو را از نشستن باز داشت . همانطور که به سمت کلاس می رفتند دستی به شانة او زد و گفت :« سعید ! تو کدوم قسمت می خوای شرکت کنی ؟ من که تو قسمت ادبی شرکت می کنم هر چی می خواد باشه . تو ورزش که اصلا عرضه اش رو ندارم . امتحان از همه درسا هم بگیرن خیالی نیست اما بعد مسابقه بهترین انشا ست . » در حالیکه با همهمه ی بچه ها وارد کلاس می شدند روی نیمکت نشستند . سکوت سعید در شلوغی کلاس گم شد و سئوال او بی جواب ماند .
- مامان هر جور شده جزو نفرات اول می شم . بدبختی اینه که از هر کلاس فقط یه نفر می برن . باید بیشتر بخونم .
- حسن مامان جان نگو هر طور شده . بطلبه خود به خود همه چی درست می شه . اینقدر هم حرص نخور کو تا اون روز خدا خودش بزرگه .
- چیو درست می شه . حالا ببین ، هر جور بشه امسال میرم .!بدبختی سعید هم می خواد شرکت کنه .
- بازم میگه هر جور شده . هر جور شده . تو که درسات خوبه مامان اگه خدا بخواد مشهد هم میری .دیگه نمی خوام چیزی بشنوم . سعید هم اگه قسمتش باشه میره . راستی امروز مدرسه چه خبر معاون بهداشت !؟
- هیچی ، آقا نادر امروز نیومده بود من و سعید هم کاری به اون صورت نداشتیم . بچه ها دیگه یاد گرفتن، هر چی باشه سال داره تموم میشه و امتحانا شروع میشه .
- خیلی خب پاشو برو سراغ درس و مشقت بذار منم به کارام برسم الان بابات میاد هنوز شام درست نکردم .
****
- می دونی چیه آقا نادر ، چند هفته دیگه مسابقه شروع می شه نمی دونم کی برنده می شه . اگه سعید ببره چی ؟
- مگه مهمه ؟! ببین حسن جان دوستی شما از هر مسابقه ای مهمتره . الان به بهانۀ این مسابقه کمتر با هم حرف می زنید . شما که الحمدلله درستون خوبه . دیگه این همه حرص خوردن نداره .هر کی ببره تو باید به عنوان یه دوست خوشحال هم باشی .فرقی نمی کنه کی میره . امام خودش بطلبه میری .
- نمی دونم . مامانم میگه اگه بطلبه میرم . اما می بینی سعید چه جوری درس می خونه .اگه اون برنده بشه ...
- پاشو پاشو بگو امید خدا . خدا خودش بهتر می دونه . شما از اول دبستان با هم بودید حالا به خاطر این مسابقه ببین چه جوری دارید رفتار می کنید .
- اما .؟
- گفتم پاشو برو کلاست دیر میشه برو .
وقتی وارد کلاس شد . نگاهی به انتهای کلاس انداخت . سعید همانطور دست به سینه نشسته و به کتاب باز شده ی روی میز خیره بود . به آرامی کنارش نشست و گفت :« دیگه از اون سیما راحت شدی . آقا نادر سراغت رو می گرفت » . نگاهی به او انداخت و گفت :« اِ . تویی حسن ! آره دیگه خلاص شدم اما بازم باید مراقب باشم . می بینی که درس می خونم ، حالا چه کارم داشت ؟» . حسن نگاهی به او انداخت و گفت :« نکنه یادت رفته ما مراقب بهداشتیم . تازه مگه آقای مدیر نگفت باید تو حیاط باشیم و مراقب بچه های اولی ؟ اینقدر این مسابقه مهمه ؟ هر چی باشه امسال امتحان نهایی داریم . درس رو که می خونیم اما بنده خدا آقا نادر هم به کمک ما احتیاج داره .» سعید دهان باز کرد چیزی بگوید که ورود آقای معلم باعث سکوتش شد . حسن همانطور که به او نگاه می کرد سرش را تکانی داد و سپس سرش را به زیر انداخت .
****
حیاط مدرسه شلوغ و پر ازدحام بود . برای اینکه هر مسابقه باهم تداخل پیدا نکند . قبل از همه، مسابقه علمی و مسابقه ورزشی هم روز قبل برگزار شده بود و امروز مسابقه انشاء نویسی برگزار می شد . حسن مرتب دستهایش را به هم میمالید ، با کنجکاوی درون جمعیت نگاهی انداخت . سعید دستی به او تکان داد و نزدیک شد . لبخندی زد و گفت : « هان چیه حسن ؟ می بینی چقدر شلوغه . پسر فکر نمی کردم اینقدر شرکت کنند . » حسن نگاهی به پنجره دفتر انداخت و گفت :« نمی دونی چقدر اضطراب دارم . داداشم موقع کنکور این قدر دستپاچه نبود که من هستم » با صدای زنگ همه به صف شدند . مدیر پشت میکروفون آمد و نگاهی به جمعیت انداخت و گفت :« امسال نسبت به سال قبل شرکت کننده ی بیشتری داشتیم . پس رقابت شدیدتری بین شما ها برقراره و موفقیت آنها را آرزو کرد .» سعید نگاهی به حسن انداخت و گفت :« شنیدی همه ی معلما و آقا نادر و خانواده ش هم هستند؟ . باید خیلی خوش بگذره » حسن نگاهی به او کرد و گفت :« آره . اما سه ساعت بیشتر وقت نداریم . خدا خودش کمک کنه . شانس مای ِ بدبخت امسال همه هوس کردن برن مشهد » پس از اتمام صحبتهای مدیر همه به داخل سالن رفتند .
****
وقتی وارد سالن شد . ازدحام جلوی تابلوی اعلانات به او فهماند که اسامی را معرفی کرده اند . آرام نزدیک رفت . از پشت سر بقیه سرک کشید و روی نوک انگشتان پایش سرش را به تابلو نزدیک کرد . با کنار رفتن بچه ها نزدیکتر رفت و با چشم اسامی را مرور کرد . چشمش روی اسمی از چرخش ایستاد . لبانش را به دندان گرفت و لبخندی گوشه ی لبش نشست . به آرامی بقیه را کنار زد و از بین آنها بیرون آمد . آقا نادر با یک سینی چای به او نزدیک شد و گفت :« هان سعید جان چه خبر ؟ حسن رو ندیدی ؟ حتما الان خیلی خوشحاله تو هم ناراحت نشو . هر چی باشه امام طلبیدتش » سعید نگاهی به او انداخت ودر حالیکه بغض کرده بود گفت :« آره . حتمی داره با دُمش گردو میشکنه . دیدمش تو دفتر بود . بایدَم پُز بده که محل سگم به من نذاشت . یعنی من لیاقت نداشتم که امام فقط اونو طلبیده ؟» . و بدون آنکه منتظر جوابی از او باشد به سمت حیاط دوید . آقا نادر نگاهی به او انداخت و سرش را تکانی داد و به سمت دفتر رفت .
حسن نگاهی به کلاس خالی انداخت و به سمت آبدارخانه رفت هنوز وارد نشده بود که صدای آقا نادر او را به سمت خود کشاند . :« حسن جان چه عجب ، کجا بودی بابا جان ؟» حسن به او که گوشه ی میزی را گرفته بود و به سمت جلو می کشید نگاه کرد و به طرفش رفت و گوشه ی میز را گرفت و گفت :« سلام . سعید ُندیدی ؟ رفتم در خونه شون مامانش گفت اومده مدرسه نمی دونم کی اومده و چرا نیومد دنبالم ؟ ای کاش سعید برنده می شد یه دفعه دلم براش سوخت . خیلی دلش می خواست برنده بشه . رفتم به آقای مدیر هم گفتم اما گفت نمره ی من بیشتر از اون شده بدبختی اینکه میترسم ناراحت شده باشه » آقا نادر سرش را به زیر انداخت و گفت :« یعنی تو امروز ندیدیش ؟ » سعید اخمی کرد و گفت :« برای چی می پرسی ؟ نه بخدا ندیدمش . انقدر ناراحت بودم که نفهمیدم چه کار کنم . اگه بیاد و ببینه من برنده شدم چی ؟ وای می گفت مامانش نذر کرده که اگه برنده شه آش بده . حالا به مادرش چی میخواد بگه . هی بهش گفتم این همه رو این مسابقه فکر نکن » آقا نادر نزدیک شد و دستی به شانه او زد و گفت :« ببین حسن جان فکر کنم اون تو رو تو دفتر دیده و فکر کرده بهش مخصوصا محل نذاشتی . عیبی نداره سعید الان ناراحته برو و همه چیو بهش بگو . هفته دیگه امتحانات نهایی دارین . نذار ناراحت بمونه » حسن سری تکان داد و گفت :« اگه بخواد این جوری بشه مشهد برام مهمه اما نه به ناراحت کردن سعید . فوقش به بابام میگم ببرتم » و از آقا نادر جدا شد و در حالیکه دستانش را در جیبش کرده بود به سمت حیاط رفت . آرام از مدرسه بیرون آمد و در حالیکه خود را به کنارۀ دیوار می کشاند به راه خود ادامه داد . هنوز در فکر بود که خود را جلوی خانه سعید دید .مکثی کرد و زنگ را فشار داد . صدای سعید به گوش رسید که :« کیه ؟» نگاهی به اف اف انداخت و آرام گفت :«سعید منم حسن ! بیا دم در کارت دارم .» چند لحظه بعد سعید به در نیمه باز تکیه داده بود و حسن در سکوت او را نگاه می کرد . حسن سرش را تکانی داد و گفت :« سعید بخدا من تو مدرسه خیلی گشتم اما نبودی . تو دفترم داشتم به آقای مدیر می گفتم که تو به جای من بری . بابام گفت اگه برنده نشم می برتم مشهد . خب من ، من » سعید حرفش را برید و گفت :« نه ، عیبی نداره .اول خیلی ناراحت شدم . اما به قول مادرم نطلبیده . آره دوست داشتم با مدرسه برم اما خب . از تو هم ناراحت نیستم . در عوض قول بده سوغاتی خوب بیاری .» سعید در حالیکه با او دست می داد لبخندی زد و از او جدا شد و به سمت انتهای کوچه به راه افتاد .
****
- خب پسرای خوب می بینم که آماده ی آماده اید که امتحاناتتون رو بدید .آفرین
- خب آقا نادر هر چی فکر کردیم دیدیم مشهد به اندازه دوستیمون ارزش نداره . هر چی جای خودشو داره .
- آفرین . می دونستم که پسرای با شعوری هستید . خب سعید جان ناراحت نیستی که ؟
- نه . خب یه کم چرا . اما حسن قول داده که سوغاتی خوبی برام بیاره . وقتی شنیدم بخاطر من می خواسته نره خوشحالم که یه همچین دوستی دارم .
آقا نادر نگاهی به آندو انداخت و سرش را تکانی داد و با لبخند از آندو جدا شد و به سمت دفتر رفت . آنها به سمت طبقه بالا رفته تا صندلی خود را برای امتحان پیدا کنند .
حسن وقتی در را باز کرد سعید را دید که با خوشحالی به او نگاه می کند . حسن با حیرت به او که بالا و پایین می پرید نگاه می کرد . سعید که همانطور می خندید کاغذی را به او نشان داد و گفت :« باورت می شه حسن ؟منم میام مشهد . خدای من . منم میام » حسن که هنوز از حرفای او چیزی دستگیرش نشده بود دست او را گرفت و گفت :« سعید یه کم آرومتر بگو چی شده . این کاغذ چیه ؟» سعید که چشمانش برق می زد بدون وقفه حرف می زد :« آقای مدیر زنگ زد خونه مون باورت می شه ؟ گفت که آقا نادر از طرف اداره اسمش درومده بره مشهد . برای همین اونم خواسته که من بجای اون برم . باور می کنی حسن ؟ این نامه رو هم داده به پدرم که بده به ما .» و در حالیکه نامه را به سمت او می گرفت زیر لب گفت :« خیلی مرَده . خیلی بخد ا» . حسن نامه را باز کرد فقط سه خط بود « ارزش دوستی شما آنقدر زیاد بود که خدا خواست هر سه بریم پابوس امام . اینم یه جایزه از طرف من بخاطر حفظ ارزش دوستی شما و معدل خوبی که آوردید .بخاطر این سه سالی که کمک من بودید ممنون . خوشحالم که خوشحالید ».
+ نوشته شده توسط میخک در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 و ساعت
11:45 |