خدایا دوست دارم چون کمکم کردی از پیله ی به اون تاریکی به سلامت بیرون بیام .دوست دارم چون فهمیدم خیلی دوستم داری . آره فهمیدم چون عکس خودمو توی شبنم روی برگ دیدم ، دیدم که دیگه اون کرم سیاه و زشت که همه دوست دارن از روی زمین محوش کنن، نیستم . خدایا می دونم چون خیلی دوستم داری این بالهای قشنگ رو به من دادی که به هر جا که دوست دارم سر بزنم . اما این بالهای من خیلی ضعیف هستن . از جیرجیرک شنیدم که گفت :«خدا اون بالا بالا هاست .»جیرجیرک به من حسودی می کرد و می گفت :«خوش به حال تو حداقل می تونی یه کم به اون نزدیک بشی !»اما من به گنجشک حسودی می کنم ، چون دیدم که چقدر اوج می گیره و به تو نزدیکتره تا من . خدایا می دونم از بس که دوستم داری ، منو رفیق گل و بوته ها کردی . همش به اونا سر می زنم و اونا هم با خوشحالی گلبرگهاشون رو برام تکون می دن . اما وقتی آه کشیدن گلها رو می بینم تعجب می کنم . اونا می گن دلشون برام می سوزه که چند روز بیشتر زنده نیستم . اما من خیلی خوشحالم که این چند روز رو به ارادۀ تو پرواز می کنم و می دونم حتی همین چند روز در کنار تو بودن برام از هر چیزی ارزشمند تره . پس بخاطر همین چند روز بازم ازت متشکرم .....
ما انسانها عجولیم برای بزرگ شدن . اگر دختر باشیم هر روز جلوی آینه موهایمان را مرتب می کنیم و چند رشته از آن را از زیر روسری و شال که حالا هم کوچکتر و کوتاه تر شده ، بیرون می گذاریم و رنگ رژ لبمان را پررنگتر کرده و کفش پاشنه دار حالا از هر مدل که شد می پوشیم که ثابت کنیم بزرگتر شده ایم . اگر پسر باشیم هر چه ژل و کتیرا داریم روی موها زده و گاهی با دست و شانه چند رشته از آن را بالا می زنیم و چند رشته را هم جدا کرده از گوشۀ گوش روی صورت پخش می کنیم و شلوار جین مدل روزمان را که شاید کمی تنگ هم باشد می پوشیم و کمی ته ریش زیر لب گذاشته و بیرون می رویم .شماره ای (حالا هر چه می خواهد باشد .دائم یا اعتباری یا ...) را به طرف مقابل به صورتی که بزرگی نبیند رد و بدل می کنیم .تمام این کارها برایمان عادت می شود تا زمانی که به اصطلاح طرف مقابل خود را پیدا کنیم و جالبتر این که وقتی طرف مقابل را پیدا کردیم تمام سعی خود را بکار می بریم تا برایش کلاس گذاشته و بچگی در نیاوریم ، مبادا از دستش بدهیم . پنهانی زنگ زدنها و پنهانی کافی شاپ رفتن ها برایمان سرگرم کننده است و غرولندهای والدین همه از یک گوش گرفته و از گوش دیگر بیرون می رود . تا زمانی که غرور بزرگی و بزرگ شدن واقعاً ما را می گیرد و فکر ازدواج می افتیم . برای این که ثابت کنیم بزرگ بزرگ شده ایم . با اصرار بزرگترها مقولۀ ازدواج را خواهی نخواهی قبول می کنیم . اگر بخواهیم قبول نکنیم برچسب بچه ننه و تو اهل زندگی نیستی و حتما یه ... را باید یدک بکشیم .جالبتر وقتی ازدواج می کنیم تازه می فهمیم چقدر بچه ایم که به این دام گرفتار شده ایم . دامی که هر روز صبح علاوه بر سرکار رفتن فرقی نمی کند زن باشی یا مرد . مهم این است که حالا دو نفر شده ایم . باید تمام غصه های خودت را کنار بگذاری و غصه های طرف مقابلت را به جان بخری . در غیر این صورت همان بچه خواهی ماند . عجب مصیبتی است این بزرگ شدن که انتهایش باز همان کودکی است ...
